۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

سلام از روزی که آخرین وبلاگم نوشتم هفت سال میگذره....

۱۳۸۱ بهمن ۱۱, جمعه


پيش نهاد صلح
شعري از شل سيلور استاين
به مناسبت نزديك شدن به آغاز جنگ آمريكا و عراق


فرمانده كلي به فرمانده گور گفت :
« آيا بايد اين چنگ احمقانه را ادامه بديم؟
آخه ، كشتن و مردن حال و روزي براي آدم باقي نمي گذاره.»

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
« امروز مي توانيم به كنار دريا بريم
و تو راه چند تا بستني هم بخوريم.»
فرمانده كلي گفت: فكر «خوبيه»

فرمانده كلي به فرمانده گور گفت:
« تو ساحل يه قلعه شني مي سازيم.»
فرمانده گور گفت:«آب بازي هم مي كنيم.»
فرمانده كلي گفت:«پس آماده شو بريم.»

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
«اگه در يا طوفاني باشه چي؟
اگه باد شنها را به هر طرف ببره ؟»
فرمانده كلي گفت:«چقدر وحشتناكه!»

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
«من هميشه از درياي طوفاني مي ترسيدم.
ممكنه غرق بشيم.»

فرمانده كلي گفت:
«آره شايد غرق بشيم حتي فكرش هم ناراحتم مي كنه.»

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
«مايوي من پاره است.
بهتره بريم سر جنگ و جدال خودمون.»
فرمانده گور گفت موافقم.»

بعد فرمانده كلي به فرمانده گور حمله كرد،
گلوله ها به پرواز در آمد، توپخانه ها به غرش.
و حالا، متاسفانه،
نه اثري از فرمانده كلي باقي مانده و نه از فرمانده گور.