۱۳۸۱ بهمن ۱۱, جمعه
پيش نهاد صلح
شعري از شل سيلور استاين
به مناسبت نزديك شدن به آغاز جنگ آمريكا و عراق
فرمانده كلي به فرمانده گور گفت :
« آيا بايد اين چنگ احمقانه را ادامه بديم؟
آخه ، كشتن و مردن حال و روزي براي آدم باقي نمي گذاره.»
فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
« امروز مي توانيم به كنار دريا بريم
و تو راه چند تا بستني هم بخوريم.»
فرمانده كلي گفت: فكر «خوبيه»
فرمانده كلي به فرمانده گور گفت:
« تو ساحل يه قلعه شني مي سازيم.»
فرمانده گور گفت:«آب بازي هم مي كنيم.»
فرمانده كلي گفت:«پس آماده شو بريم.»
فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
«اگه در يا طوفاني باشه چي؟
اگه باد شنها را به هر طرف ببره ؟»
فرمانده كلي گفت:«چقدر وحشتناكه!»
فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
«من هميشه از درياي طوفاني مي ترسيدم.
ممكنه غرق بشيم.»
فرمانده كلي گفت:
«آره شايد غرق بشيم حتي فكرش هم ناراحتم مي كنه.»
فرمانده گور به فرمانده كلي گفت :
«مايوي من پاره است.
بهتره بريم سر جنگ و جدال خودمون.»
فرمانده گور گفت موافقم.»
بعد فرمانده كلي به فرمانده گور حمله كرد،
گلوله ها به پرواز در آمد، توپخانه ها به غرش.
و حالا، متاسفانه،
نه اثري از فرمانده كلي باقي مانده و نه از فرمانده گور.
اشتراک در:
پستها (Atom)